لحظه ای درنگ ...

 

گاه گداری متمول ها هم مسبب خیر میشوند ...

 

البته نه خودشان, ابزار جانبی شان ...

 

استفاده کن دخترک, از دار دنیا گرمای اگزوز ماشین به تو می رسد, باز بهتر از هیچ است ... !!!

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

برگ برنده ...

 

عشـــق تو قمــــاری ست که بازنــده ندارد


این اشـکـــــ قیامت برسد، برگ برنده است
برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

ایها العزیز ....

 

وتر الموتور

باید "تنها" شد٬ تا "تو" شد!

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

تنهایی

 

جایی میخواهم دنج , خلوت ...

خودم باشم و تو !

من بگویم و تو بشنو ...

تو سنگ صبور من ... و من آینه ی دق تو ...

چه کنم ؟ ... دیده ها را باید گفت

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

کربلایی ...

 

آخرین کسی که به میدان رفت عباس بود،ماه بنی هاشم.

رفت که برای بچه ها آب بیاورد،یک تنه به جنگ چهارهزار نفری که نگهبان فرات بودند.

دست هایش را قطع کردند.

مشک را گرفت به دندانش.

به مشک که تیر زدند،آب هایش که ریخت،ناامید شد.

تیر بعدی را زدند به سینه اش.

از اسب افتاد.

حسین آمد بالای سرش.

گریه می کرد و می گفت:"حالا کمرم شکست."

 


برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

تیغ شمشیر

 

از ترس جان شان ...

 

دست به دامان امان نامه شدند ؛

 

اخم عباس,

 

بُرنده تر از تیغ شمشیر شد ...

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

باورم کن حسین ...

 

من باورم شده که فدای تو میشوم


باور مکن که بگذرم از باورم حســین ...

 

برچسب ها: باورم
زمان: 2015-06-20 14:28:04

زائر پیاده

 

دست که به بهانه ی شکر بالا می رود ؛

 

تنها با یک دعاست که دل آرام میگیرد:

 

رسیدم به کربلا, الحمدلله ...

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

آتش دلهره ...

من برای تو و جانت نگرانم برگرد

اتش دلهره افتاده به جانم برگرد

وعده ی جایزه ها مهره ی تدبیر شده

قلم نامه نویسان همه شمشیر شده

شهر یک پارچه همدست اراذل شده است

بند افسار سرِ حرمله ها ول شده است

قیمت اهن و شمشیر قیامت کرده

بی حیایی به همه شهر سرایت کرده

کشتنت با نظر شام مصوب شده است

شمر هم امده و صاحب منصب شده است

رسمان بافیِ زن ها به نوا امده است

نکند خواهرتان هم با شما امده است

بی تو من را به سر کوچه و بازار زدند

هر چه سنگ است برای سر تو بار زدند

اخرین لحظه به لبهام بود نام شما

جان زهرا و علی جان حسن کوفه میا

زمان: 2015-06-20 14:28:04

مجنون حسينم ...

 

هوس کرده ام که تو باشی،من باشم
و هیچکس نباشد...
آنگاه داغترین آغوشها
و شیرین ترین بوسه ها را از ضریحت بیرون بکشم
به تلافی تمام روز هایی که
اینگونه مرا عاشق خودت کرده ای...

برچسب ها:
زمان: 2015-06-20 14:28:04

حرف وصال ...

آن کس که سر به مقدم جز او نمی زند

چون کلب راه پرسه به هر کو نمی زند

 

اين نامرتبى مرا سرزنش نکن

آشفته حال شانه به گيسو نمى زند

 

لنگى که پهن کرده ام اينجا عبادت است

سجاده با گليم گدا مو نمی زند

 

دل که نسوخت گريه به هق هق نمی رسد

شمع سحر نسوخته سوسو نمى زند

 

توحيد را به غيرت پروانه داده اند

مي سوزد و به هيچ کسى رو نمی زند

 

مجنون بدون دم زدن عاشق نمی شود

پس نيست عاشق آن که دم از او نمی زند

 

عاشق هميشه پشت سرش حرف می زنند

اما ز پا مى افتد و زانو نمى زند

 

جاروکش تشرف گريه است اين مژه

بيهوده چشم را مژه جارو نمی زند

 

با يک نگاه تو جگرى خون شد از دلم

زخمى که چشم مي زند ابرو نمی زند

 

مي ميرم و ز وصل تو حرفى نمی زنم

حرف وصال را که سيه رو نمی زند

 

گيسو سپيد کرد زليخا به پاى تو

از اين به بعد دست به گيسو نمی زند

زمان: 2018-05-25 19:00:01

لحظه ای درنگ ...

 

گاه گداری متمول ها هم مسبب خیر میشوند ...

 

البته نه خودشان, ابزار جانبی شان ...

 

استفاده کن دخترک, از دار دنیا گرمای اگزوز ماشین به تو می رسد, باز بهتر از هیچ است ... !!!

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:02

برگ برنده ...

 

عشـــق تو قمــــاری ست که بازنــده ندارد


این اشـکـــــ قیامت برسد، برگ برنده است
برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:03

ایها العزیز ....

 

وتر الموتور

باید "تنها" شد٬ تا "تو" شد!

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:03

تنهایی

 

جایی میخواهم دنج , خلوت ...

خودم باشم و تو !

من بگویم و تو بشنو ...

تو سنگ صبور من ... و من آینه ی دق تو ...

چه کنم ؟ ... دیده ها را باید گفت

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:03

کربلایی ...

 

آخرین کسی که به میدان رفت عباس بود،ماه بنی هاشم.

رفت که برای بچه ها آب بیاورد،یک تنه به جنگ چهارهزار نفری که نگهبان فرات بودند.

دست هایش را قطع کردند.

مشک را گرفت به دندانش.

به مشک که تیر زدند،آب هایش که ریخت،ناامید شد.

تیر بعدی را زدند به سینه اش.

از اسب افتاد.

حسین آمد بالای سرش.

گریه می کرد و می گفت:"حالا کمرم شکست."

 


برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:04

تیغ شمشیر

 

از ترس جان شان ...

 

دست به دامان امان نامه شدند ؛

 

اخم عباس,

 

بُرنده تر از تیغ شمشیر شد ...

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:04

باورم کن حسین ...

 

من باورم شده که فدای تو میشوم


باور مکن که بگذرم از باورم حســین ...

 

زمان: 2018-05-25 19:00:04

زائر پیاده

 

دست که به بهانه ی شکر بالا می رود ؛

 

تنها با یک دعاست که دل آرام میگیرد:

 

رسیدم به کربلا, الحمدلله ...

برچسب ها:
زمان: 2018-05-25 19:00:04